#سلطان_پارت_237


با صدای. بلند ومهیبی که تو گوشم پیچید، وحشت زده چشم هام رو باز کردم وناخداگاه نشستم.

نفس نفس می زدم ،باعجله از تخت پایین اومدم به سمت پنجره قدم برداشتم،به محض اینکه چشم به بیرون ازپنجره دوختم ،ماشینم رو دیدم که درحال سوختن بود.

تو همون لحظه دربا شدت باز شد و به دیوار بر خورد کرد به سرعت به سمت در برگشتم نفس با وحشت تو درگاه ایستاده بود و به من خیره شده بود.

_سلطان چی شده؟!



پشت سرش سونیا و سامیار باعجله و وحشت زده کنارش ایستادن.

ازدیدن نفس شوکه شده بودم ولی نه اونقدری که ازانفجار ماشینم بهت زده بودم.

به سمتشون قدم برداشتم،هینی که بهشون نزدیک می شدم باخشم پرسیدم:

_اینجا چه خبره سامیار.

نفس سریع خودش رو از جلوی راهم کنارکشید .

_امیرسام به خدا نمی دونم صدای چی بود،نمی دونم چه خبر شده.

همین طورکه ازپله ها پایین می رفتم و سامیارم پشت سرم می اومد،محکم وباخشم غریدم:

_مگه این خراب شده نگهبان نداره؟!

فقط دوروز بالا سرتون نبودم،ماشینم جلوی چشمام داره تو آتیش می سوزه،پس این لعنتی ها چه غلطی می کنن؟!

romangram.com | @romangram_com