#سلطان_پارت_236


_به درک بذار بره،حقش همون سیاوشه.

سعی کردم کمی بخوابم اما مگه می شد ،مگه فکر و خیال راحتم می ذاشت.

چنددقیقه ای نگذشته بود که دراتاق آروم روی پاشنه چرخید ،دستم رو ازروی چشم هام برداشتم وگردنم رو مستقیم کردم و بااخم خیره شدم به در،سونیا تو درگاه ایستاده بودوقتی نگاهم رو روی خودش دید به سمتم قدم برداشت کنارتخت ایستادو خیره به چشم هام گفت:

_داداش سیاوش می گه بیا می خواد از نفس بپرسه که ...

نذاشتم حرفش رو کامل بزنه با لحن تندی گفتم:

_این بچه بازی ها چیه که درآورده من بیام کجا،بگو اگه راضیه برش داره ببرتش .

کمم به خاطراین دختره ی نحس منو خانوادم تاوان ندادیم بسه دیگه ،بسه مونه.

سونیا دستش رو بالا گرفت و...

_باشه...باشه داداش تو رو خدا انقدر حرص نخور ،دوباره زخمت خونریزی می کنه ها.

_برو ،نمی خوام کسی مزاحمم بشه،بگو سلطان مجوز خروج نفس رو صادر کردش.

سونیا نگاه وحشت زده اش رو ازم گرفت و خیلی سریع از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش محکم به هم کوبید .

بارفتنش نفسم رو عمیق با حرص بیرون دادم، دست هام رو دوطرفم باز کردم و روی تخت انداختم و کلافه و عصبی، خیره شدم به سقف اتاق.

اصلا نفهمیدم چه مدت خیره به سقف بودم که خواب من رو به آغوش کشید.

********

romangram.com | @romangram_com