#سلطان_پارت_235


_سامیار مهمون هارو خودت راه بنداز ،حواست باشه کم و کسری نذاری براشون،نمی خوام کسی رو هم ببینم،خسته ام،خیلی خسته...

صداش تو گوشم پیچید.

_باشه داداش.

دستم رو روی میله ی سرد حصار پله ها گرفته بودم،ودست دیگه ام رو روی زخم پهلوم،حالا که ازتک و تا افتاده بودم دردو سوزش سطحی رو ناحیه ی پهلوم حس می کردم که ناشی ازجای زخم چاقو بود،اخم هام رو تو هم کشیدم ،نفسم رو ازسر کلافگی بیرون دادم،وپله هارو به سختی بالا رفتم،به دراتاقم که رسیدم ،خیره شدم به داخل اتاق نفس،

که روبه روی اتاقم بود.

صداش می اومد.

_خوبم ،فقط یکم پیشونیم می سوزه.

_اشکالی نداره ،فقط پنج شش ساعت دیگه پانسمانش رو عوض کن.

تمام حواسم به داخل اتاق نفس و گفتگوش با محمد بود.

صدای سیاوش که به گوشم رسید،سریع دستگیره رو فشار دادم درهول دادم به سمت داخل و بایک جهش خودم رو داخل اتاق انداختم،در رو بستم لحظه ای به درتکیه دادم و خیلی سریع به خاطر درد پهلوم،توان ایستادنم رو از دست دادم کتم رو در آوردم و با حرص انداختم گوشه ی اتاق به سمت تخت رفتم و خودم رو روش ولو کردم و همزمان از درد آه خفیفی کشیدم و لبم رو به دندون گرفتم.

آرنج دست راستم رو روی چشم هام گذاشتم و باهرنفسی که بیرون می دادم درد شدیدی تو پهلوم می پیچید که رگه های درد تمام بدنم رو تحت تاثیر خودش قرار می داد.

فکر این یک هفته از سرم بیرون نمیرفت،اون حق داشت که ازم فراری باشه من،واقعا رفتارم باهاش بد بودش.

دوباره باخشم سرم رو تکون دادم ،سعی کردم از فکر و خیال بیرون بیام.

بلند باخودم زمزمه کردم:

romangram.com | @romangram_com