#سلطان_پارت_234


دستش رو روی دستم گذاشت و با حرص دستم رو از یقه اش جدا کرد.

_دستت رو بنداز ببینم،تو خودت خوب می دونی که من اون سیاوش حرف گوش کن و ضعیف و خرخون دیروز نیستم همون پسر بچه ی ضعیفی که ازترس کتک کردن ازبچه ها به تو پناه میاورد تنها رفیقش.

کسی که سر یه نفرت و کینه ی بی پایه واساس پاگذاشت رو دوستی چندین و چند ساله مون.

من نفس رو با خودم ازاین عمارت کوفتی می برم تا بیشتراز این عذابش ندی.

هردو نفس نفس می زدیم،رخ به رخ وسینه به سینه ی هم،حق بااون بود ،سیاوش خیلی تغییر کرده بود.

_سلطان بذارید اون دختر خودش تصمیم بگیره که می خواد کجا باشه وباکی؟

باشنیدن این حرف از دهان طاها باخشم خیره شدم بهش ،با وحشت سرش رو چرخوند سمت محافظ ها .

_شروین زود باش بریم بیرون بحث خانوادگیه به ما ربطی نداره.

_راست می گه خب ،چرااینجوری نگاهش کردی،چطوره بذاریم نفس خودش بین ما دونفر یکی رو انتخاب کنه.

نگاهم رو به صورتش دوختم،لبخند کجی گوشه ی لبش نشونده بود.

نیشخندی زدم و سرم رو به طرفین تکون دادم.

بااینکه می دونستم بازنده منم و نفس،سیاوش رو انتخاب می کنه،به اجبار سرم رو بالا آوردم خیره شدم به چشم های جدی و منتظرش و باتحکم که اخمی هم چاشنیش کردم گفتم:

_باشه ازخودش می پرسیم.

بی تفاوت به نگاهش که به وضوح می شد برق پیروزی رو توش دید برگشتم و هینی که به سمت پله ها می رفتم سامیاررو مخاطبم قراردادم...

romangram.com | @romangram_com