#سلطان_پارت_233
نگاه خشمگینم رو به سامیاردوختم ،وحشت زده با من و من گفت:
_د...داداش،من...من دعوتش کردم،آخ...آخه..
لبم رو روی هم فشاردادم و با خشم فریاد زدم:
_تو خیلی بیجا کردی که این کارو کردی ،مگه تو نمی دونی که من ازاین مرتیکه بی ذارم.
باصدای محکم محمد چشم از سامیار برداشتم و به عقب چرخیدم.
_حالش خوبه فقط پیشونیش یه ذره پوست شده بود که بستمش،اتاقش کجاست، بگین من ببرمش.
می خواستم بگم نه ولی اون لحظه محرم تراز محمد که دکتربود پیدا نکردم با دست به سونیا اشاره کردم.
_اتاقش رو نشونش بده.
دکتر بایک حرکت نفس رو ازروی زمین بلند کردو به دونبال سونیا از پله ها بالا رفت.
_تو نمی تونی از نفس خوب مراقبت کنی،دوروز اینجا باشه می کشیش.
من باید با خودم ببرمش.
بااین حرفش لبم رو محکم روی هم فشار دادم با خشم به سمتش چرخیدم به سرعت به سمتش قدم برداشتم یقه اش رو تو چنگ گرفتم سرم رو به صورتش نزدیک کردم و با خشم غریدم:
_تو خیلی غلط می کنی که با خودت می بریش ،توچکاره ی نفسی که این حرف رو می زنی،خودتم خوب می دونی که درحال حاضر من تنها فامیلش به حساب می یام وپدرم قیمش بوده.
اجازه نمی دم ،حتی دیگه اسمت رو بیاره.
romangram.com | @romangram_com