#سلطان_پارت_232


باصدایی که سعی می کردم نلرزه ...

_از پله ی چهارم با سر خورد زمین.

با دردی که تو پهلوم پیچید آروم درحالی که دستم رو روش فشار می دادم ازروی زمین بلند شدم.

باخشم به سمت سیاوش قدم برداشتم با دست راستم که آزاد بود محکم زدم تخت سینه اش یک قدم به عقب رفت سامیار خودش رو انداخت بینمون و من رو ازش جدا کرد.

باخشم غریدم؛

:

با اجازه ی کی پاشدی اومدی اینجا مرتیکه؟قدم نحستو از خونه ی من بذار بیرون،گمشو همین حالا.

وجمله ی آخرم رو جوری تو دل عمارت فریاد کشیدم،که درساختمان باز شد و طاها و چند تااز بادیگارد ها با عجله اومدن داخل .

_داداش کوتاه بیا زشته،این همه آدم به خاطر تو اومدن.

دوباره با خشم فریاد زدم:

_بگو مرتیکه ،دوباره اومدی تا ملکه ی عذابم بشی،تقصیر توعه که نفس به این روزافتادش.

برگرد تو همون قبرستونی که بودی،لعنتی.

سیاوش دستش رو بالا آورد سامیار رو کنار زدو خیره به چشم هام گفت:

_من امروز بی دعوت پاتو عمارتت نذاشتم که حالا بیرونم می کنی.

romangram.com | @romangram_com