#سلطان_پارت_231
_نفس...نفس چشم هاتو باز کن.
_خدا مرگم بده آقا چی شده؟!
سرم رو بالا گرفتم بادیدن خدمتکار با نگرانی غریدم.
_مگه کوری نمی بینی که از پله افتاده بی هوش شده برو سامیارو صدا کن ،من نمی تونم تکونش بدم.
خدمتکار به سرعت چشمی گفت و ازما دور شد.
نگاه نگرانم رو به صورت مظلوم نفس دوخته بودم،ازرفتارم باهاش پشیمون شدم،سرش رو محکم تو بغلم گرفته بودم دست دیگه ام رو روی زخم پیشونیش .
_نفس قول می دم اگه بیدارشی بذارم هرجاکه دلت می خواد بری،
هرجا حتی پیش سیاوش.
من که تااون لحظه خیره بودم به نفس با صدای سامیار سرم رو بالا گرفتم.
_داداش چی شده؟!
سیاوشم بود وسونیا ومحمد.
سونیا با دیدن وضعیتمون به سمتمون دوید ،محمد هم که دکتر بود باعجله اومدو کنارم نشست.
_ولش کن امیر سام باید معاینه اش کنم،فقط بگو چه اتفاقی افتادش.
romangram.com | @romangram_com