#سلطان_پارت_230


نفس، بهت هشدار داده بودم که پارو دم من نذاری ،من حتی جنازه ی تورو هم رودوش اون عوضی نمی ذارم،ازالان تا همیشه مجبوری که بامن دیوونه بمونی ،چون من می گم،چون من می خوام،هیچ کس،تاکید می کنم هیچ کس جرات مخالفت بامن رو نداره.کاری می کنم که به غلط کردن بیوفتی.اگه به لجبازی هات ادامه بدی و هی عصبی ترم بکنی،بهت رحم نمی کنم لعنتی ،خودمت باهمین دست های خودم خفت می کنم.

با قسمی که خورد رنگ از رخم پرید.

نفرتی عجیب که نمی دونستم دلیلش چیه وازکجا سرچشمه می گیره تو کلامش پیدا بود.

دست راستش رو درحالی که صورتش رو از درد جمع کرده بود برداشت وروی زخمش فشار می داد.

ازفرصت استفاده کردم تا سرش رو پایین گرفت خودم رو از حصار جدا کردم،باید خودم رو به سیاوش برسونم،دیگه نمی خوام اینجا بمونم درحالی که یک چشمم به سلطان بود پام رو روی پله گذاشتم ،خواستم قدم بعدی رو بردارم که صدای محکم وجدیش به گوشم رسید.

_هی کجا می ری؟!

تمام ازمم رو جذب کردم تا فرارکنم سمت حیاط که پام روی لبه ی پله لیز خورد و بایک خیز رو به جلو ،جیغ بلندی کشیدم و

چشم هام رو بستم..

پله ی چهارمی بودم ،مرگ رو جلوی چشمانم برای چند ثانیه دیدم.

نفهمیدم چی شد.

چیزی از اطرافم حس نمی کردم.

فقط درد شدیدی رو توی سرم احساس کردم.

(سلطان)

با پرت شدنش روی زمین ،با وحشت چندتا پله ای روکه باهاش فاصله داشتم پیمودم کنارش زانو زدم چرخوندمش،از پیشونیش خون می اومد دستم رو روی زخم پیشونیش گذاشتم و با تمام قدرتم فریاد زدم وخدمتکار رو صدا زدم.

romangram.com | @romangram_com