#سلطان_پارت_229


تو فاصله ی چند سانتی ازم ایستاد انگشت اشاره اش رو با حرص به شونه ی چپم می زد سرش رو کمی کج کرد و صورتش رو نزدیک صورتم تو فاصله ی چند سانتی گرفت و ادامه داد.

_ شیر فهم شدی یا باید جور دیگه ای حالیت کنم.

جاذبه ی نگاهش رو تاب نیاوردم ،هرم داغ نفس هاشم که روی صورتم پخش می شدحالم رو دگرگون کرده بود،تو یک لحظه نشستم و اززیر دستش به سمت پله ها فرار کردم .

اما پله ی سوم رو رد نکرده بودم که دستم با شدت کشیده شد واگه به موقع تعادلم رو حفظ نکرده بودم حتما تو بغلش افتاده بودم.

همونطور که دستم تودستش بود یک پله ای رو که باهام فاصله داشت رو بالا اومد،باهمون لحن جدی وتند خیره تو چشم ها غرید:

_این رو برای بار آخر بهت می گم نفس،اگه یک بار دیگه،فقط یک باردیگه اسم اون مرتیکه ی عوضی رو ازت بشنوم،کاری می کنم ،به خداوندی خدا قسم کاری می کنم که روزی صد دفعه آرزوی مرگ بکنی.

ومحکم تر فریاد زد و دستم رو بین انگشتان قوی ومردونه اش فشار داد.

_خوب تونستم شیرفهمت کنم.

آب دهانم رو قورت دادم ودست سردم رو که لرزش خفیفی هم پیدا کرده بود روی نرده ی آهنی بایک قدم روبه عقب کشیدم.

_تو نمی تونی ،به من بگی که چکار کنم چکار نکنم.

من هرکاری که دلم بخواد می کنم،تو یه بیمار روانی که نیاز به روانپزشک داری،من همین امروز ازاین جهنم می رم.

پوزخند عصبی زدو یک قدم اومد بالا تر وکنارم قرار گرفت دستش رو از دوطرفم روی میله ی حصار گرفت و خیره شد تو چشم هام که وحشت زده خیره به چشمان پر جذبه اش بود.

درمقابل این مرد ایستادن ،واقعا هم وحشتناک و نفس گیر بود.

بایک لحن محکم جوابم رو داد،که حرص واعصبانیت قشنگ توش مشهود بود.

romangram.com | @romangram_com