#سلطان_پارت_228


دیگراز سلطان خبری نبود.

وبا نجوایی که زیر لب خواند ،تکیه اش را به هیوندای مشکی درست کنار طاها دادو دست هایش را دربغلش جمع کردو با خشم خیره شد به جمعیت که دستمال هارا درهوا تکان می دادن ورقص و پایکوبی می کردن،

_پسره ی قد یک دنده ی....اه

*

(نفس)

وارد عمارت شدیم،فشار انگشت هاش دور دستم کم شدش،فرصت رو مناسب دیدم و با یک حرکت سریع دستم رو محکم از میان پنجه های قفل شده اش بیرون کشیدم.

ایستاد چرخید سمتم،بایک جفت چشم خشمگین و سیاهش زل زد تو چشم هام.

گره ی میون ابروهاش حسابی کور شده بود.

امااین باعث نشد که پاپس بکشم و مقابلش نایستم.

_من می خواستم تو حیاط پیش سیاوش بمونم ،می خواستم مردم رو ببینم،چرا من رو جلوی چشم اون همه آدم کشوندی تو خونه،چرا به سونیا چیزی نمی گی ،اصلا تو چکاره ی منی؟!

انقباض عضلات فکش تا حدودی تونست کمی از جراتم رو کم کنه و رنگ خشم رو تو چشم هام کمرنگ کنه.

دندوناش رو جوری به هم فشار می داد که احساس می کردم که الانه که خورد بشن،نگاهم به سمت گردنش چرخید چشمم که به رگ برجسته ی کنار شقیقه اش افتاد ،ترس به تمام وجودم رخنه کرد ،پاهام سست شدن.

وبدتراز اون غرشی که کرد باعث شد قدمی روبه عقب بردارم که خوردم به دیوار.

_تو خیلی غلط می کنی که پیش اون مرتیکه ی عوضی بمونی ،تو بیجا کردی که می گی من هیچکارتم اتفاقا این منم که همه کاره ی توام...

romangram.com | @romangram_com