#سلطان_پارت_227
تحکم صدایش درمیان شلوغی هم کاملا مشهود بود.
_چراشو قبلا برات گفتم،فکرنمی کنم انقدر خنگ باشی که به این زودی یادت رفته باشه.
سرش رو کج کرد ودرون چشمان جستجوگر نفس خیره شد.
نیشخندی بر لب هایش نشست.
_نکنه یادت رفته؟
نفس با حرص نگاهش کرد،آب دهانش رابا عصبانیت قورت داد و نیم نگاهی به اطرافش انداخت،اما نگاه سلطان هنوز هم روی صورتش بود.
دوست داشت کمی به این مرد خودکامه نشان بدهد که همیشه حرف نباید حرف او باشد .
ونفس مقابل چشمان او خیره شد به سیاوش که حالا به یک قدمی او رسیده بود.
باشیطنت لبخند ساختگی روی لبش نشاند و سلام محکمی به سیاوش داد،سیاوش هم متقابلا بالبخند جوابش را داد.
سلطان که همچون عقابی تیزبین بر جسم ظریف دخترک سایه انداخته بود،با خشم میان احوال پرسی آندو پرید دست سرد نفس را میان پنجه های قوی وکشیده اش گیر انداخت و کشان کشان از میان مردم گذشت و به سمت ویلا قدم های سریع ومحکم برداشت.
سیاوش لحظه ای مات و متحیر برجای ماند .
که با صدای طاها به خودش آمد.
_سلطان یهویی چش شد؟!
نگاهش همچنان روی ساختمان باشکوه و بزرگ عمارت مانده بود.
romangram.com | @romangram_com