#سلطان_پارت_226


همین طور که به مهمان ها خیره بود با دیدن سیاوش مهربان لبخند پهنی به روی صورتش نشست،صبا هم با او بود و شانه به شانه ی هم به این سمت می آمدن.

نتوانست ذوقش را کنترل کند با صدای بلندی که خوشحالی درش به خوبی نمایان بود .

_آخجون سیاوش.

سلطان سرش را چرخاند ونگاهی به صورت نفس که بااو فاصله ای نداشت انداخت.

لبخند روی لبان نفس همچنان به قوت خود باقی بود،که با پخش شدن نفس های داغ وپرحرارت سلطان روی صورتش به ناگهان تنش گر گرفت وآن لبخند دلنشین و زیبا از روی لب هایش محو شد و جایش را به اخم کمرنگ روی پیشانیش داد.

کمی عقب رفت،شانه اش به شانه ی یک نفر خوردسریع برگشت،بادیدن طاها که حواسش به نفس نبود ازاوفاصله گرفت وبه اجبار به سلطان نزدیک شدو کنارش ایستاد.

نگاه سلطان به جمعیت بود اما مخاطبش نفس...

_داره می آد ،ملکه ی عذابم ،هرکاری که می کنم دست بردارم نیست،

ونفسش رو عمیق وبا حرص بیرون داد،وسپس بعد مکث کوتاهی ادامه داد:

_دیگه نبینم اسم این مرتیکه رو هم بیاری که حسابی کلاهمون میره تو هم.

نفس خیره به نیم رخ سلطان بود،اخم روی پیشانیش عجیب بر جذابیت او افزوده بود.

بی اراده پرسید:

_چرا؟

فکش منقبض شد،پلک های لرزانش روی هم افتادن وبه آرامی چشمانش را باز کرد.

romangram.com | @romangram_com