#سلطان_پارت_225
کدخدا لبخند پهنی به لب داشت وباقدم های سریع خودش را به سلطان رساند ،جرات درآغوش گرفتن سلطان را نداشت ،همان طور لبخند به لب با صدای تقریبا بلندش .
_آقاجان خوش آمادی به خانه ،شما نمی دونی تواین یک هفته به من و مردم این روستا چی گذشت.
خدا به ما رحم کرد که شمارو بهمون برگردوند.
سلطان با شنیدن حرف های کد خدا دستش را بالا آورد وروی شانه ی کدخدا گذاشت وبا لحن سردی گفت:
_ممنونم ازتون کدخدا ،متاسفانه حالم اونقدر خوب نیست که اینجا سرپا بایستم ،شمااز طرف من ازمردم هم تشکر کن.
کد خدا خوشحال دست سلطان که روی شانه اش بود را در دست گرفت و درحالی که هاله ای از اشک به وضوح درچشم های قرمزش دیده می شد زمزمه کرد:
_قربون شما برم من ،برید استراحت کنید پس.
بااجازه ای گفت و رفت.
نفس با ذوق وهیجان به اطرافش نگاه می کرد،به جمعیت خوشحالی که شیرینی پخش می کردن،عده ای رقص و پایکوبی می کردن و زنانی که کل می کشیدن ومحافظانی که گرداگرد سلطان را احاطه کرده بودن،چشمش به دخترانی افتاد که از دور خیره به سلطان بودن،آرام سرش را بالا گرفت تا ببیند حواس سلطان هم به آن ها هست یانه،اما سلطان درکمال نابا وری خیره به او بود که نفس به طور ناگهانی وکاملا اتفاقی نگاهش را شکار کرده بود.
سلطان که دیگر کاری نمی توانست انجام بدهد دوباره اخم هایش را درهم کرد و بالحن سرد و جدی گفت:
_ببینم تو سونیارو ندیدی؟!
نفس که ازنگاه سلطان روی خودش جا خورده بود،با لحن آرومی گفت:
_نه...ندیدمش.
نفس سرش رو به سمت جمعیت چرخاند به ظاهر به جمعیت نگاه می کرد اما تمام حواسش به سلطان جدی و بداخلاق بود که حتی تظاهر به خوشحالی هم نمی کرد.
romangram.com | @romangram_com