#سلطان_پارت_224
_داداش بیدارشو،امیر سام؟!
بعد چندتا تکان آرام چشم هایش را باز کرد..
بااخمی که داشت خیره به صورت خندان برادشد،اما حتی چهره ی بشاش برادرهم نتوانست لبخند را به صورت جدی او باز گرداند،دستش را روی زخمش گذاشت و آرام ازماشین پیاده شد ،همزمان سامیار خودش را ازداخل ماشین بیرون کشید.
طاها و نفس هم با دیدن مردم خوشحال لبخند به روی لبشان نشست وآن هاام پشت سر سلطان ازماشین پیاده شدن.
سونیا با دیدن برادر خودش را به آغوش امنش انداخت و اشک ذوق ازگوشه ی چشمانش به جوشش افتاد.
سلطان دست نوازشگرانه اش را روی سر خواهر گذاشت و بالحن سردی که رگه هایی از محبت درش دیده می شد زمزمه کرد.
_آروم باش سونیا،زشته جلوی مردم،تو دیگه بزرگ شدی.
سونیا تک خنده ای کردو با کف دست اشک زیر چشمانش را به سرعت پاک کرد،خودش را از آغوش برادر بیرون کشید.
مش حیدر به دستور سامیار ده گوسفند را ردیف کرده بود تا جلوی پای سلطان هم زمان هرده تارا قربانبی کنند.
نفس بادیدن این صحنه
درحالی که نزدیک به سلطان ایستاده بود پشت او کمین گرفته تا شاهد این کشتار دسته جمعی زبون بسته ها نباشد.
وشانه های سلطان آنقدر عریض بود که کل صحنه ی جرم را بپوشاند.
سلطان لحظه ای سرش را به عقب چرخاند ،نگاه سردش را به نفس دوخت و بی تفاوت دوباره خیره شد به جمعیت،حالش هیچ خوب نبود،دیگر کنترلی برروی رفتارش نداشت،نمی دانست باید با خود چه کند،انگار لبخند هم بااو غریبه شده بود.
نگاه خسته اش را به مردم روستایش دوخته بود که عاشقانه واز ته دل برایش کل می کشیدن و می رقصیدن.
romangram.com | @romangram_com