#سلطان_پارت_223
سلطان بعدازاینکه صبا تهدیدش کردتا اگر نفس را ازعمارتش بیرون نکند ازدست سامیار شکایت می کند ومی اندازتش زندان واقعا
عصبی و پرخاشگر شده بود،سلطان سابق هم اهل نرمش نبود واین سلطان جدید به قول نفس صد پله نسبت به قبل افسار گسیخته تر شده بود.
_نفس خانوم رسیدیم،سلطان رو بیدار کنید.
نفس با صدای طاها نگاهی به اطراف انداخت درامارت بودن وخیل عظیمی ازمردم کنار در جمع شده بودن،با تته پته گفت:
_والا آقا طاها من یکی که جرعتش رو ندارم تازه خوابش برده خودتون بیدارش کنید.
طاها ماشین را وارد حیاط کرد گوشه ای از حیاط متوقف شد،برگشت عقب،خیره به چشمان نفس لبخند کجی زدو گفت:
_پس تازه با من همدرد شدین.
نفس هم متقابلا به این حرف طاها لبخند زد.
با باز شدن در شاگرد هردو متعجب سرشان را به سمت در چرخواندن.
سامیار سرش را پایین آورده بودو به داخل ماشین نگاه می کرد.
_سلام چرا هنوز خوابه؟
طاها جواب داد.
_یکی باید بیدارش کنه که هیچ کدوممون جرات این کاررو نداریم آخه تازه خوابش برده.
سامیار لبخند کجی زدو دستش را روی کتف برادر گذاشت وآرام تکانش داد.
romangram.com | @romangram_com