#سلطان_پارت_222


_خوبه بگو شام رو همه دعوتن عمارت چون سلطان به لطف خدا صحیح و سلامت داره بر می گرده.

_مشت حیدر لبخندی زدو دستانش را بلند کرد وگفت:

_خدارو شکر ،که سلطان صحیح و سالمن ، خدابه مارحم کرد،که سایه اش رو از سرمون کم نکرد.

_حالا برو،کارهارو ردیف کن،الان می رسن.

مشت حیدر سری تکان دادو از آن ها دورشد.

**

سلطان سرش را به سمت پنجره چرخانده بودو تحت تاثیر داروهایی که مصرف می کرد خوابش برده بود.

نفس که صندلی عقب نشسته بود خیره به سلطان مغرور نگاه می کرد که حالا همچون پسر بچه ای ، آرام چشمانش را بسته بود وبه خواب عمیقی فرو رفته بود.

یاد آن روز افتاد که صبا به همراه پدرش برای ملاقات آماده بودن،وبا دیدن نفس درآنجا سعی در اعصبانی کردن سلطان داشت.

که آخرهم دراین امر پیروز میدان بود.

وسلطان که حالا همچون شیری زخمی وخشمگین بهم ریخته بود بلند نعره می کشید و مشت های گره کرده اش را بی رحمانه نثار تخت و میز وبیچاره می کرد،وچه خوب که درآن لحظه سیاوش حضور داشت چراکه هیچ کس جرات نزدیک شدن به سلطان را نداشت،اما سیاوش خوب رگ خواب رفیق قدیمی اش رامی دانست.

اما چه فایده که سیاوش دیر به دادش رسیده بود،اوانقدرتقلا کرد تا جایی که زخم پهلویش باز شدو با فریاد های عصبی و گوش خراشش سیل عظیمی از دکتر و پرستار هارا روانه ی اتاقش کرده بود.

و نفس مات مبهوت گوشه ای ایستاده بودوبه سلطان نگاه می می کرد،که تحت تاثیر دارو به خواب عمیقی فرو رفته بود.

تمام این یک هفته همه ی پرسنل بیمارست خصوصا نفس شاهد خشونت های سلطان وبی قراری های اوبودن،دکتر منبع تمامی آن هارا فشارهای عصبی می دانست.

romangram.com | @romangram_com