#سلطان_پارت_221


به سمت حیاط چرخید خیره به حیاط ،ازبالای تراس فریاد زد:

_مشت حیدر؟

الان دیگه می رسن ،برداربیار اون زبون بسته هارو.

به سمت خواهر برگشت،دستش را آرام به سمت دست ظریف سونیا برد وپنجه های قوی و کشیده اش را دور انگشتان ظریفش حلقه کرد.

لبخند محوی زدو بالحن آرامی زمزمه کرد:

_بریم خواهری؟!الان خان داداشمون می رسه.

سونیا بالبخند سری تکان دادو دست دردست برادر پله های عمارت را پایین رفتن.

مشت حیدرازآن سرباغ دوان دوان خودش را به سامیاررساند ودرحالی که نفس نفس می زد،بریده بریده جمله اش راادا کرد...

آ...آقا جان،زبون بسته هارو دادم بچه ها بهشون آب بدن که حلال بشه،ده تا قصابم گذاشتم رو سر هرکدومشون،به محض اینکه سلطان برسه قربونی می کنیم.

سامیار ابرویی بالا انداخت و درحالی که ازرفتارو کردارش قشنگ معلوم بود که رفتارهای برادرش را الگو قرار داده گفت:

_اهالی رو خبر کردی؟

مشت حیدر لبخند محوی زدو خیره به سامیار ادامه داد:

_آقانیازی نبود برم دنبالشون،ازکله ی سحر کد خدا و کوچیک و بزرگ جلوی عمارت صف کشیدن،کل این یه هفته کسی نبوده که نخواد از سلطان خبر بگیره.

سامیار دستی به گردنش کشیدو سرش را تکان داد .

romangram.com | @romangram_com