#سلطان_پارت_220
******
سرو صدای خدمتکار ها ومردم روستا که داخل حیاط مشغول آماده کردن سوروساط جشن بازگشت سلطان به خانه بود،فضای حیاط عمارت بزرگ سلطان رو پرکرده بود.
دیگ های بزرگ پلو روی اجاق های کاهگلی که گوشه ای از حیاط ساخته شده بود.
نوید ازمهمانی شاهانه ای را می داد که سامیار به خاطر بازگشت سلطان ترتیب داده بود.
_سامیار،سامیا...
دستش راکه به حفاظ های تراس گرفته بود ،به گردنش کشید و با صدای ذوق زده ی سونیا چشم از حیاط و مردم ان پایین برداشت سرش را به سمت سونیا چرخاند که حالا کنارش ایستاده وخیره به چشم هایش بود.
چشمان درشت و قهوه ایش برق عجیبی می زد ،شوق دیدار برادر بزرگتر و بازگشتش به خانه آنچنان ذوق زده اش کرده بود که دیگر رفتار و کردارش دست خودش نبود.
سامیار لبخندی به صورت خواهر دردانه اش زدو بالحن مهربانی گفت:
_زنگ زدی ببینی کجان؟
درحالی که لبخند پهنی روی صورتش خودنمایی می کرد گفت:
_آره طاها گفت تا پنج دقیقه ی دیگه می رسن.
ابروهایش را از چشمانش فاصله داد و زیر لب زمزمه کرد.
_تا پنج دقیقه ی دیگه؟
romangram.com | @romangram_com