#سلطان_پارت_219


لبخند محوی روی لبم نشست ،به سمتش برگشتم،خیره بود بهم مثل همیشه صورتش جدی بود.

_خواهش می کنم.

چشم هاش رو روی هم گذاشت و سرش رو به سمت مخالف چرخوند‌.

از روی تخت بلند شدم ،سینی رو عقب کشیدم ،خم شدم و دوباره دستگیره رو چرخوندم،وتخت رو وخوابوندم.

نگاهی به تخت انداختم و وقتی مطمعن شدم کارم رو درست انجام دادم ،دستگیره رو رها کردم،کمرم رو راست کردم و به سمت میز رفتم،خیره به بشقاب برنج و ظرف قورمه سبزی بودم،که صدای شکمم به طور ناگهانی بلند شد،دستم رو سریع روی شکمم گذاشتم و لبم رو باخجالت به دندون گرفتم.

این شکم همیشه ی خدا باید آبروی من رو ببره.

به عقب برگشتم،سلطان سرش روبه سمت مخالف چرخونده بود، پس موقعیت رو مناسب دیدم، برای خوردن.

قاشق رو برداشتم و مثل قحطی زده ها پراز پلوش کردم و به سرعت مشغول خوردن شدم،طوری که چندین بار غذا تو گلوم گیر کرد.

بعد ازاینکه یه دل سیر خوردم ظرف هارو جمع کردم و میز رو گوشه ی اتاق هول دادم به سمت تخت رفتم پتورو آروم تازیر چونه ی سلطان بالا کشیدم،توخواب هم اخم روی پیشونیش داشت،نیشخندی زدم و ازبالای تخت خیلی بی صدا وآروم چندتا دستمال بیرون کشیدم ،دستم رو به سمت صورتش بردم ودستمال هارو روی پیشونیش کشیدم،وخیلی آروم عرق روی پیشونیش رو پاک کردم.

بااین کارم چشم هاش رو کمی باز کرد ازبین چشم های نیمه بازش نگاهم کرد،باصدای گرفته ای اسمم رو صدازد و دوباره چشم هاش رو بست.

منم که حسابی خسته شده بودم رفتم سمت مبل ،دستمال رو داخل سطل زباله انداختم وخودم رو روی مبل ولو کردم ،نفسم رو آسوده بیرون دادم پاهام رو جمع کردم تو شکمم سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و خیلی سریع خواب سخاوتمندانه من رو به آغوش گرمش کشید.





فصل نهم

romangram.com | @romangram_com