#سلطان_پارت_218
دستش رو بالا آورد تا قاشق رو بگیره ،که لبش رو به دندون گرفت و دستش رو به سمتم دراز کرد،نگران بازوش رو گرفتم که اشاره کرد بخوابونمش.
_درد دارم نفس ،نمی تونم چیزی بخورم،خودت بخور.
خیره به صورت رنگ پریده وچشم هایی که از شدت درد روی هم فشار می داد بودم.
سریع به سمت پایین تخت رفتم،یه دستگیره اونجا بود چند بار چرخوندمش صدای گرفته اش به گوشم رسید.
_چکار می کنی؟
یه نیم نگاهی بهش انداختم،به اندازه ی کافی زیر سرش روبلند کرده بودم، کمرم رو راست کردم.
کنارتخت ایستادم سینی رو کمی عقب کشیدم ،متعجب نگاهم می کرد، ظرف سوپ رو برداشتم و کنارش روی تخت نشستم.
قاشق رو پراز سوپ کردم و به سمت صورتش بردم .
_چکار می کنی؟!
_یعنی چی چکار می کنی ،خب می خوام غذا تو بدم بخوری ،مگه نگفتی گشنه ای؟!
خواست چیزی بگه که قاشق رو وارد دهانش کردم، بیچاره شوکه ازاین کارم مات و مبهوت نگاهم می کرد.
اما دیگه حرفی نزد تا آخرین قاشق سوپ رو خورد .
_ممنون نفس..
هینی که برگشتم تا ظرف رو داخل سینی بذارم ،صداش به گوشم رسید.
romangram.com | @romangram_com