#سلطان_پارت_217
صورت جدیش رو که دیدم لبخند زدم ،حالا که اون چنین غیاثی باخودش کرده دلم می خواد بهش بگم که بیشتر شبیه چیه،هینی که لبخند روی لبم بود گفتم:
_نه ولی فکر کردم ،که با یه شیر گرسنه طرفم که از غذا خیلی ام می خوره.
بااین حرفم دوباره خندید،این مرد نه تنها اخم بهش میاد و جذابش می کنه بلکه خنده صد برابر تو دل برو ترش می کنه خوبه این همه خاطرخواه که داره ،بااخم و اخلاق گندش عاشقش شدن اگه خنده هاش رو می دیدن چکار می کردن.
_اونجوری نشین اونجا مثل یه سرباز شکست خورده شدی،بیا کمکم کن بشینم،یه چیزی بخورم ،روده بزرگم درحال نبرد باروده کوچیکمه.
بااین حرفش ریز خندیدم.
یه تای ابروش رو بالا دادو بالحن بانمکی گفت:
_ها،اینکه دل روده ی من دارن ازگشنگی همدیگه رو می خورن خنده داره واقعا که؟
هینی که دستم رو جلوی دهانم گرفته بودم تا خنده ام رو کنترل کنم گفتم:
_ببخشید ولی خیلی حرف هات خنده دارن.
_جدی؟
سرم رو به نشونه ی تایید پایین آوردم.
_خیلی خب ،حالا بیا کمک کن بشینم.
پام رو روی زمین گذاشتم و با یک قدم بلند به سمتش رفتم یه دستم رو روی کمرش گذاشتم و بایک دستم بازوی قطورش رو گرفتم ،صورتش رو ازدرد جمع کردو به سختی نشست.
میز کوچیک روی تخت رو نزدیکش آوردم.
romangram.com | @romangram_com