#سلطان_پارت_216


_ها؟

مردونه و جذاب خندید برای یک لحظه دلم برای خنده اش قنج رفت.

هینی که سرش رو می چرخوند زیر لب زمزمه کرد:

_هیچی بابا ،تو که اصلا تو باغ نیستی .

لبم رو از خجالت به دندون گرفتم،حتما متوجه ی نگاهم به خودش شده ،الان می گه این دختر چقدر هیزه.

_تو خودت چیزی خوردی؟

نگاهم رو دوباره به صورتش دوختم،که کنجکاوانه خیره بود به من.

_من اشتها ندارم، خودت بخور.

ابروش رو بالا انداخت و باچشم به میز اشاره کردو گفت:

_پس این همه غذارو برای من آوردی؟

سکوت کردم نگاهم رو ازش گرفتم که دوباره ادامه داد:

_تو من رو چی فرض کردی یه خرس گنده یا یه فیل.

سرم رو از غیاثی که با خودش کرد متعجب بالا گرفتم و درحالی که سعی می کردم تا نخندم خیره شدم به صورتش که مثل همیشه جدی بود.

_چیه؟!چرا اونجوری نگاهم می کنی جوابم رو بده!

romangram.com | @romangram_com