#سلطان_پارت_215


_بلند شو شامت رو بخور.

باخشم به سمت مبل رفتم خودم رو با حرص پرت کردم روش و پاهام رو تو شکمم جمع کردم،پیشونیم رو به زانوم چسبوندم وبا دستم پام رو بغل کردم.

نمی دونم چرااز دستش ناراحت شدم،من توقعه چی رو ازاین مرد داشتم،اینکه بگه عزیزم ،عشق.

اونم سلطان مرد خشن وخشکی که همه ازش می ترسیدن،خاک بر سرت نفس یه ذره که به روت خندید فکر کردی خبریه،من اصلا براش پشیزی هم ارزش ندارن.

توافکارم بودم که صدای بم مردونه اش که کمی هم گرفته بود رشته ی افکارم رو پاره کرد.

_اتفاقی افتاده؟!

نگاه متعجبم رو به سمتش چرخوندم ،خیره به صورت جذابش جواب دادم:

_نه،براچی این سوال رو پرسیدی؟!

لبخند کجی زدو همونطور خیره به صورتم ادامه داد:

_آخه وقتی ازدراومدی تو بهم خندیدی ولی یه دفعه رفتارت تغییر کرد،گفتم شاید چیزی شدش.

بافکراینکه متوجه ی تغییر رفتار ناگهانیم شده بود لبخند پهنی تو دلم زدم،ولی سعی کردم که روی صورتم جلوه ای نکنه این یعنی من براش مهمم، مات چشم های مخمورو جذابش بودم و غرق در

افکار دخترانه ام وایی خدا ما دخترها چراانقدراحساساتی هستیم،فقط یک سوال ازم پرسید ولی ذهن من تاکجاهاکه کشیده نشد.

_نفس...نفس کجایی دختر؟!

باصداش دوباره به خودم اومدم ،هول شدم با عجله گفتم:

romangram.com | @romangram_com