#سلطان_پارت_214
_غذاتون رو گرفتی؟
_بله ممنون.
_خوبه عزیزم زودتر برو ،حتما خیلی گشنه ای.
سرم رو بالبخند ساختگی تکون دادم و با لحن آرومی گفتم:
_آره خیلی گشنمه.
دوباره لبخند پهنی زدو گفت:
_باشه گلم پس زودتر برو.
این رو گفت و از کنارم رد شد و رفت.
من هم به سمت اتاق قدم برداشتم،میزرو آروم به درچسبوندم وهولش دادم درباز شد و ازدرگاه گذشتم و وارد اتاق شدم ،باورودم به اتاق اولین چیزی که چشمم بهش افتاد سلطان بود که خیره نگاه مخمورش رو به من دوخته بود،لبخندی به روش زدم،بی تفاوت بدون اینکه تو حالت چهره اش تغییری ایجاد بشه بالحن سردی که فاقد احساس بود گفت:
_برگشتی؟
لبخند روی لبم ماسید وازسردی صداش دلم شکست ،منم مثل خودش اخم هام رو تو هم کردم و هینی که نگاهم رو ازش می گرفتم بالحن عصبی گفتم:
_بله،مگه قرار بود دیگه برنگردم.
میز رو کنارش گذاشتم وبا حرص بشقاب سوپ رو روی سینی تخت گذاشتم وقاشق رو داخل بشقاب گذاشتم .
اشتهام بااین رفتار سردش کور شد ،لیوان و پارچ آبم گذاشتم روی میز ،با چشم هایی که دو یک لحظه مملو از نفرت شد به سمتش برگشتم.
romangram.com | @romangram_com