#سلطان_پارت_213


سرم رو بالا گرفتم خیره شدم به صورت خندونش و ریش های پرپشتی که انگار برف روش نشسته بود ،چقدرچهره اش دلنشین و مهربون به نظر می رسید.

من هم متقابلا لبخند محوی به روش زدم و بالحن آرومی گفتم:

_پدرجان،یکی از پرستار ها گفت که بهتون سپرده غذای مارو برامون کنار گذاشتین،اومدم غذامون رو ببرم.

کمی به حالت فکر چشم هاش رو خمار کرد،بعد مکث کوتاهی،دوباره لبخندی به روی لبش نشست .

_آره دخترم خانوم تیموری بهم گفتش،اتفاقا براتون گرم نگهش داشتم،الان برات تو بشقاب می کشم.

سرم رو تکون

دادم ودستم رو پشتم قلاب کردم و‌ خودم رو به دیوار سرد اتاق چسبوندم که ازسرماش برای لحظه ای بدنم به لرزه افتاد.

خیره بودم به پیرمرد که مشغول آماده کردن وسایل وچیدنشون تو سینی روی میز بود.

بعد چنددقیقه که به نظر می رسید کارش تموم شده میز رو به سمتم هول داد و باچشم به میز اشاره کردو گفت:

_بیا دخترم همه چیز آماده است ،ببر نوش جونتون.

لبخندی به روش زدم و بایک قدم بلند به سمتش رفتم دسته ی میز رو گرفتم ،اونم سریع به سمت در قدم برداشت ودررو کامل باز کرد و با سر درحالی که لبخند مهربونی روی صورتش داشت اشاره کرد که برم.

میز رو به سمت درهول دادم، داخل درگاه که قرار گرفتم سرم روبه سمت پیرمرد چرخوندم وبالبخند ازش تشکر کردم.

همین طور که به سمت اتاق می رفتم، چشمم افتاد به همون پرستاره ،تیموری.

با دیدنم لبخندی زد و همون طور خیره به هم نزدیک می شدیم،کنارم که رسید ایستادم.

romangram.com | @romangram_com