#سلطان_پارت_212
ازسالن گذشتم و به سمت ایستگاه پرستاری رفتم.
دست راستم رو روی سکو گذاشتم و خیره به پرستار که چرخیده بودو با همکارش حرف می زد واصلا متوجه ی حضور من نشده بود شدم،بعد مکث کوتاهی با صدای نسبتا بلندی صداش زدم:
_ببخشید،خانون پرستار؟!
برگشت سمتم،به نظر بیست و دو بیست و سه می خورد،رژ صورتی ام به لب خوش فرمش زده بود که به پوست سفیدش وموهای بلندش که به یک سمت داده بود می اومد.
_جانم عزیزم،چیزی می خواستی؟
_بله ،آشپزخونه کجاست؟!
بادستش اشاره کرد به سمت چپ امتداد دستش رو گرفتم و به یک دررسیدم.
دوباره سرم روبه سمتش چرخوندم،خیره شدم به صورتش و لبخند مهربونی به روش زدم ، سرم رو تکون دادم و ازش تشکر کردم وبه سمت اتاقی که اشاره کرده بود رفتم،قدم هام رو بلند وسریع برمی داشتم،خیلی گشنه بودم.
به در که رسیدم،چندتقه ی بلند زدم.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم و آروم فشارش دادم،کمی دررو به سمت داخل هول دادم،اول سرم رو بردم تو بادیدن مرد مسنی که باتعجب نگاهم می کرد،هول شدم باتته پته سلام کردم.
لبخند مهربونی زدو باصدای بم و لهجه ی ترکی زیباش گفت:
_چیزی می خوایی دخترم؟!کامل بیا داخل چرا اونجوری وایستادی؟!
باخجالت سرم روزیر انداختم ، لبم رو به دندون گرفتم وبایک قدم وارد آشپزخونه شدم.
_حالا بگو چی می خواستی دخترم؟
romangram.com | @romangram_com