#سلطان_پارت_211
_م...من ،یه لحظه می رم پیش پرستار و بر می گردم،تو رو خدا بلند نشی دوباره راه بیوفتی بااین وضعت.
لبخند محوی زد و حینی که چشم هاش رو می بست لب های خوش فرمش که بی رنگ شده بودن رو تکون داد .
_برو...ولی زود برگرد.
تو دلم ازاینکه نگرانم بود ،دلم براش غنج رفت،همین ذوق و خوشحالی خودش رو به صورت لبخند محوی روی صورتم نشون داد.
_چشم،زود برمی گردم.
بااین حرفم دوباره چشم هاش رو باز کرد امااینبار نگاهش رنگ تعجب به خودش گرفته بوداخم غلیظی هم چاشنی این نگاهش کرده بود،باشیطنت گفتم:
_چیه تا حالا کسی بهت چشم نگفته بود که انقدر تعجب کردی.
چشم هاشو بست وحینی که سرش رو به سمت مخالف چرخوند آروم ولی باتحکم وجدی غرید:
_برو کارت رو انجام بده زودم برگرد.
لبخند زدم،چقدروقتی حرصش می دادم حس خوبی بهم دست می داد.
ازکنارش بلند شدم ،درحالی که حس خوشایندی ته دلم پیدا کرده بودم،حس داشتن یک تکیه گاه محکم،یک پشتیبان.
با وجود سلطان دیگه نیازی نبود به چیزی فکر کنم،نمی دونم شاید همه ی این حساسیت هاش روی من به خاطر به دست آوردن اون شرکت کوفتی باشه،آره حتما همین طوره.
دوباره با فکر به این موضوع غم بزرگی جاش رو به شادی چند لحظه ی قبلم داد.
نفسم رو با درد بیرون دادم وبا دوقدم بلند از درگاه خارج شدم
romangram.com | @romangram_com