#سلطان_پارت_210


با حرصی ساختگی لبم رو روی هم فشاردادم و سرم رو چرخوندم سمت پرستار،که کنار روشوی داشت دستش رو می شست.

همونجوری ثابت خیره بودم به پرستار ،دوست نداشتم تکون بخورم،حالا مطمعن بودم که هنوزم داره نگاهم می کنه،نمی دونم چرا ولی ازتوجهش به خودم ته دلم بدجور ذوق کرده بودم،نگاهش توش هوس نبود،حتی وقتی بوسم کرد،بازم نگاهش رنگ هوس نگرفت.

این مرد واقعا شخصیت عجیبی داشت.گاهی انقدرازش متنفر می شدم که دوست داشتم خفه اش کنم و گاهی وقتام انقدر دوست داشتنی می شد که...بماند.

پرستار که زن حدودا ۴۰ساله ای به نظر می اومد جعبه ی کمک های اولیه تو دستش بود و به سمت در می رفت،نگاهش می کردم که دست انداخت و دستگیره رو فشار داد و دررو باز کرد،تو درگاه که قرار گرفت،ایستاد برگشت سمتم و باصدای نازکش صدام زدو اشاره کرد که برم پیشش.

با دوقدم بلند خودم رو به درگاه رسوندم،پشتم به اتاق بود.

لبخندی زد.

_ساعت نه اومدم برای شام صدات کنم که بری شامت رو بگیری ،ولی خواب بودی،شوهرت نذاشت بیدارت کنم،خودشم گفت که تو که بیدارشدی باهم می خورین،به آقای محمودی گفتم،برای شما غذاتون رو کنار بذاره،بیا شامتون رو بگیر،شوهرت گناه داره کلی خون از دست داده،باید یه چیزی بخوره.

پرستار چی می گفت،یعنی سلطان به خاطر من شامش رو نخورده،سرم رو به عقب چرخوندم،چشم هاش رو بسته بود،دوباره به سمت پرستار برگشتم.

_باشه چشم الان میام ،ممنون ازلطفتون.

سرش رو بالبخند تکون دادو دستش رو چند بار روی کتفم زد سرش رو درحالی که خیره بود تو چشم هام نزدیک آورد و بالحن نصیحت گرانه ای گفت:

_منم جای مادرت دارم این حرف رو بهت می گم،می دونم فضولیه،ولی خیلی رفتارت با شوهرت سرده،ماشالله مرد خوشتیپه دوستتم که داره،انقدرباهاش سرد نباش،یکی ازراه می رسه بهش محبت می کنه خودش رو تودلش جا می کنه و ...اونوقت خرو بیار باقالی رو بار کن،حواست به زندگیت باشه،اون تو این شرایط بهت نیاز داره،تو این شرایطه که باید هواش رو داشته باشی.

این داشت چی می گفت،خواستم بگم که اون شوهرم نیست اما تا خواستم زبونم رو تکون بدم یه دفعه یاد چیزی افتادم،اونوقت نمی گه منی که انقدر راحت تو بغلش خوابیده بودم و الانم مراقبش موندم پیشش کی این مرد می شم اگه زنش نیستم،بااین فکر مهر سکوت رو به دهانم زدم.

فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم،پرستارم لبخندی زدو رفت،برگشتم سمت سلطان،به سمت تخت قدم برداشتم،کنارش لبه ی تخت نشستم،دستم رو روی بازوش گذاشتم و آروم تکونش دادم،چشم هاش رو به طور ناگهانی باز کرد.

هول شدم،باتته پته گفتم:

romangram.com | @romangram_com