#سلطان_پارت_209


حرفی نزدم،با دوقدم بلند به سمتشون رفتم کنارش که ایستادم بازوش رو گرفتم،پرستارم بازوی دیگه اش رو گرفت،ماشالله هیکلی ام هست.

حینی که روی تخت دراز می کشید لبش رو از درد روی هم فشار می داد و چشم هاش رو محکم بسته بود.

وقتی دراز کشید ،پرستار باند زخمش رو برداشت .

نگاهی بهش انداخت و بهم اشاره کرد که از روی میز جعبه رو بهش بدم،جعبه ی کمک های اولیه بود،یک قدم به سمت میز برداشتم،خم شدم جعبه رو برداشتم و به سمتشون برگشتم.

پرستار نگاهی به من انداخت .

_خدارو شکر بخیه هاش باز نشدن ،الان پانسمانش می کنم ولی خواهشن اینبار بیشتر مراقبش باش‌.

چیزی نگفتم جعبه رو دادم بهش، سرم رو به سمت سلطان چرخوندم چشم هاش رو بسته بود رنگش پریده و پیشونیش عرق کرده بود.

خیره بودم بهش که با صدای پرستار به سمتش برگشتم.

_برو عرق پیشونیش رو پاک کن عجب زنی هستی تو .

عجبا،آخه کسی نیست بگه تو فضولی،کارت رو انجام بده،دستمالی رو به سمتم گرفت و با چشم و ابرو اشاره کردکه برم.

نفسم رو با حرص بیرون دادم و دستم رو به سمت پیشونیش بردم و دستمال رو روی پیشونیش گذاشتم،به محض اینکه دستمال رو روی پیشونیش گذاشتم چشم هاش رو باز کرد ونگاه مخمور و جذابش رو به من دوخت.

نگاهم که تو نگاهش گره خورد،زیر سنگینی نگاهش تاب نیاوردم و سریع دستمال رو برداشتم و برگشتم سمت پرستار،مثل اینکه کارش تموم شده بودکه داشت وسایلش رو جمع می کرد،کمی خم شدم ودستمال کاغذی تو دستم رو با فاصله ای که داشتم پرت کردم داخل سطل زباله ی کنار تخت .

خیلی کنجکاو بودم ببینم که نگاه سلطان هنوز به منه یانه،آروم سرم رو به سمتش چرخوندم،دوباره نگاهمون توهم گره خورد،لبخند بی جونی زدو آروم زمزمه کرد:

_تنبل.

romangram.com | @romangram_com