#سلطان_پارت_208


نفسم رو عمیق بیرون دادم و به سمت اتاق قدم برداشتم.

وارد اتاق که شدم،دیدمش که کنار روشویی گوشه ی اتاق مشغول شستن دستش بود.

با دو قدم بلند خودم رو کنارش رسوندم.

_چکار می کنی؟

سرش رو به سمتم چرخوند نگاه خمارش رو به یک جفت مردمک قهوه ایم دوخت ولی چیزی نگفت ،سریع نگاه وحشی و جذابش رو ازم گرفت به روبه روش خیره شد، شیر آب رو بست و بدون توجه به من هینی که یک دستش روی زخمش بود به سمت تخت رفت.

می دونستم برای نشستن روی تخت به کمکم احتیاج داره ،منتظر نگاهش می کردم،تا خواهش نکنه نمی رم کمکش،شیطون یه تای ابروم رو بالا انداختم و دست به سینه خیره شدم بهش.

کنارتخت که رسید برگشت سمتم.

بادیدنم تواون حالت اخم هاش رو تو هم فرو کرد و دوباره چرخید سمت تخت دستش رو به سمت بالای تخت روی دیواربرد و دکمه ای رو زد،مثل صدای زنگ بود.

نامرد پرستاررو صدازد،آخه غرور تا چه حد،اصلا به درک، بذار ازپرستار کمک بخواد،سرش رو پایین گرفته بودو دست راستش رو لبه ی تخت تکیه گاه کرده بود ،منم همچنان خیره بودم بهش،که بابازشدن دراتاق سرم رو به سمت درچرخوندم،پرستار وارد اتاق شد نگاه گذرایی به من انداخت و دوباره خیره شد به سلطان غرغر کنان به سمتش رفت،کنارش ایستاد .

_چرا ازرو تخت پایین اومدی ،مگه دکترنگفت که نباید تکون بخوری.

سلطان سرش رو بالا گرفت و خیره شد به پرستار وباصدای خشدار و بمش گفت:

_کمکم کن روی تخت دراز بکشم،حالم خوب نیستش.

پرستار به سمتم برگشت درحالی که اخم هاش تو هم بود با لحن عصبی گفت:

_شما اینجا چکاره ای خانوم،چرا گذاشتی بیاد ازتخت پایین،بیا کمک کن رو تخت دراز بکشه،سنگینه من نمی تونم تنهایی.

romangram.com | @romangram_com