#سلطان_پارت_207


نزدیکای اتاق بودیم که صدای ناله اش متوقفم کرد،به سرعت برگشتم سمتش،کمی خم شده بودو یه دستش رو به دیوار گرفته بودو دست دیگه اش رو روی زخمش فشار می داد.

نگاهم مدام بین صورتش و دست لرزونش که روی زخمش فشار می داد می دوید.

بانگرانی یک قدم بلند به سمتش برداشتم،دستم رو روی بازوش گذاشتم و بالحن نگرانی گفتم:

_درد داری؟

چیزی نگفت،سرش پایین بود،نگاهم به سمت دستش پایین کشیده شد.

دست لرزونش که خونی بود رو از روی زخمش برداشت .

_دوباره که زخمت خونریزی کرده.

-چیزی نیست،شلوغش نکن.

دستش رو دوباره روی زخمش گذاشت کمرش رو صاف کرد درحالی که لبش رو ازدرد به دندـون گرفته بود،ازکنارم رد شدو به سمت اتاق قدم برداشت،آروم و خمیده.

بدجورداشت درد می کشید،اما به خاطر اون غرور لعنتیش به روش نمی آوردش.

خیره راه رفتنش رو تماشا می کردم که با صدای محکم و جدیش به خودم اومدم .

_بیا دیگه چرا خشکت زده.

بدون اینکه برگرده لحظه ای ایستاد این جمله روبه من گفت و دوباره راه افتاد

سرم رو باتاسف به چپ و راست تکون دادم،این بشر خیلی لجباز و یک دنده است.

romangram.com | @romangram_com