#سلطان_پارت_206
انقدر غرق دررفت و آمد های مردم شده بودم که اصلا متوجه ی گذر زمان نبودم.
من که تااون لحظه تو حال خودم بودم باقرار گرفتن دستی روی شونه ام شوکه و وحشت زده به عقب برگشتم،با دیدن سلطان با صورتی پریشون که نگرانی رو به راحتی می شد توش دید،به سرعت از روی صندلی بلند شدم،نمی دونم چرا ولی دیگه توان نگاه کردن به صورتش رو نداشتم، دست و پام رو گم کرده بودم وهمین طور خیره بودم به سه تا از دکمه های پیراهنش که باز گذاشته بود ،وبخشی از سینه ی عضلانیش به خوبی خودنمایی می کرد.
محو تماشاش بودم که دستش روجلوی صورتم تکون داد،سریع به خودم اومدم وخیره شدم به صورتش.
اخم هاش رو تو هم کشید،پنجه های قوی ومردونه اش رو روی بازو هام گذاشت و با صدای بم مردونه اش غرید ،اما آهسته:
__کجایی تو دختر،می دونی چقدر نگرانت شد.
نگاهم رو به یک جفت مردمک مشکی و جذابش دوختم ،بالحن آرومی گفتم:
_حالم خوب نبودش،خواستم یه ذره حال و هوام عوض بشه
محکم و جدی گفت:
_خب حالا اگه حال و هوات عوض شد بیا برگردیم تو اتاق.
دستش رو ازروی بازوم برداشت.
باتحکم گفت:
_راه بیوفت.
می خواستم چیزی بگم و دوباره ساز مخالفت بزنم ،اما وقتی چشمم به صورت جدی و اخم های توهمش افتاد ،لال شدم،سرم رو پایین انداختم و مثل یک دختر حرف گوش کن ،راه افتادم سمت اتاق،اونم
پشت سرم قدم بر می داشت.
romangram.com | @romangram_com