#سلطان_پارت_205


لبش رو غنچه کرد و تا خواستم چیزی بگم لبش رو رو لبم گذاشت از گرمی لبش قلبم به شدت شروع کرد به تپیدن ،هجوم خون رو یک لحظه تو مغذم احساس کردم،سریع به خودم اومدم و سرم رو عقب بردم و با درموندگی فریاد زدم:

_غلط کردم،دیگه تکرار نمیکنم،ولم کن.

اشک از گوشه ی چشمم شروع کرد به جوشیدن.

به طور ناگهانی ولم کرد ،نگاهش رو ازم گرفت به حالت طاق باز خوابید و آرنج دست راستش رو روی چشمش گذاشت.

خیلی سریع از تخت پایین اومدم،حالم خیلی بد بود.

یه حس بدی پیداکرده بودم.

هق هق کنان از اتاق بیرون زدم،ولی دیگه صداش رو نشنیدم،بهم نگفت که ازاتاق بیرون نرم.

کلافه درحالی که اشک می ریختم سالن بیمارستان رو پیمودم ،به محض خروجم از درگاه هنوز یک قدم بیشتر برنداشته بودم که سوز سردی به صورتم برخورد کرد،که باعث شد چشم های بارونی و خسته ام رو برای یک لحظه ببندم،لرز عجیبی به جوتم افتاد،هوا ناجور سرد شده بود ،صبح که انقدر سرد نبود.

دست هام رو تو بغلم جمع کردم، و ازشدت سرما دوباره یک قدم به داخل سالن عقب گرد کردم.

بینیم رو با بغض بالا کشیدم روی یک نیمکت کنار سوفاژتو سالن نشستم،دوتا دست هام رو روی سوفاژ فشار دادم .

احساس می کردم که تمام بدنم یخ بسته از نوک انگشت های دستم تا نوک انگشت های پام،اما نه تنها از سوز سردی که می اومد،بلکه علت اصلی این سرمااز حس بدیه که پیدا کرده بودم و اضطراب عجیبی که به جونم افتاده بود ودوچار ضعف و ناتوانی شده بودم نمی دونم،انگار داخل قلبم غوغایی به پاشده بود.

سرم رو محکم به طرفین تکون دادم تاازاین افکار پوچ و تو خالی خودم رو رها کنم.

من نباید انقدر ضعیف باشم،یعنی نفس تو بایه بوسه خودت رو باختی،نه...نه...هنوز انقدر هاام ضعیف نشدم.

سرم رو به سمت چپ چرخوندم وهینی که دستم روی شوفاژ بود وسعی می کردم ازاون افکار پوچ و تو خالیم فاصله بگیرم به جمعیتی که مدام درگذر ورفت و آمد بودن نگاه می کردم.

romangram.com | @romangram_com