#سلطان_پارت_204


_باز وحشی شدی که ،نفس به خدااینبار کاری می کنم که پشیمون شی ها...

بانفرت فریاد زدم:

_ازت خیلی بدم می آدش،تو هیچی نیستی،فقط یه آدم مغرور و از خود راضی .

یه تای ابروش رو از چشمش فاصله داد و با لحن جدی ونگاه مرموزی که خیلی ازش ترسیدم گفت:

_جدی؟!

خیره بودم تو چشم های مخمور و جذابش ،نمی دونستم می خواد چکار کنه،این مرد کاملا غیر قابل پیش بینی بود،تو فکر خیره بودم بهش که،بایک حرکت دستم روبه سمت خودش کشیدکنارش روی تخت افتادم پاهاش رو دور پام قلاب کرد دستشم دور بازو هام وکمرم،جیغ کشیدم رخ به رخش بودم با چشم های وحشیش تو فاصله ی میلیمتری ازم زل زده بود تو چشم هام.

هرم داغ نفس هاش به صورتم می خورد ،که باعث می شد حال عجیبی پیدا کنم.

آروم زمزمه کرد.

_خب ،می گفتی.

_ولم کن‌...تورو خدا...

_بگو غلط کردم تا ولت کنم.

خیره تو چشم های مخمورش غریدم.

_نمی گم،اصلا تو کی هستی که بهت بگم غلط کردم.

_باشه پس خودت خواستی.

romangram.com | @romangram_com