#سلطان_پارت_203


نمی دونم چقدر تواون حالت موندم که خوابم بردش.





فصل هشتم



با برخورد نور شدیدی آروم چشم های غرق خوابم رو نیمه باز کردم،امادوباره با برخورد نور چشم هام روبستم و همزمان دستم رو جلوی چشمم گرفتم.

صدای خنده ی مردونه ای به گوشم رسید.

چشم هام رو به سختی باز کردم، دیگه اون نور نبود،نگاهی به اطراف انداختم وقتی متوجه ی موقعیتم شدم مثل جن سر جام نشستم،خیره شدم به صورت خندون سلطان،سرم رو روی بازوش گذاشته بودم و تو بغلش خوابم برده بود تازه بدتراز همه پاهام رو رو پاهاش انداخته بودم،وایی خدا،باچشم های گرد شده و با لب و لوچه ی آویزون خیره بودم به صورت خندونش، داشتم فکر می کردم و اصلا حواسم نبود که بهش خیره ام، دوباره با برخورد نور شدیدی به چشمم سریع سرم رو چرخوندم و دستم رو جلوی صورتم گذاشتم.

دوباره صدای خنده ی مردونه اش به گوشم رسید.

نامرد با چراغ قوه نور می زد تو چشمم.

_ساعت خواب نفس خانوم،مثل اینکه تو بغلم خیلی بهت خوش گذشته بودکه نمی خواستی ازخواب بیدارشی،تاباشه ازاین تنبیه ها.

با خشم سرم رو به سمتش چرخوندم پسره ی مغرور فکرکرده کیه حالا،لبم رو محکم به هم فشردم و دست های مشت شدم رو به سینه اش کوبیدم ،دومین ضربه رو که خواستم بزنم مچ دستم رو روی هوا،تو پنجه ی قویش گرفت.

دوباره جدی شدش اخم هاش رو

تو هم کردو باخشم اما آروم غرید:

romangram.com | @romangram_com