#سلطان_پارت_201


_حواست به این پسر شیطون باشه ،دوباره بلایی سرخودش نیاره.

لبم رو خجالت زده به دندونم گرفتم و سرم رو به سرعت تکون دادم.

دستم رو توپنجه های قویش گرفته بود جوری که هرچی خواستم دستم رو از تو دستش بیرون بکشم نتونستم.

بامظلومیت، خیره شدم به صورتش،که بی تفاوت به من خیره به دکتر بودوبه حرف هاش گوش می داد.

سردرنمی آوردم،دلیل این کارش چی بود،دکتر که دستورات لازمه رو بهمون داد ازاتاق خارج شد وبعد دکتر سامیار وسونیا ازمون خداحافظی کردن و رفتن،هنوز دستم تو دستش بود،به ناچار با لب و لوچه ی آویزون کنارش گوشه ی تخت نشستم پاهام رو جمع کردم،کمی خم شدم و آرنج دست راستم رو که آزاد بود رو روی پام تکیه گاه کردم وانگشت های دستم رو زیر چونه ام زدم و خیره ، به چشم های بسته ی سلطان نگاه می کردم.

آخرطاقت نیاوردم وبا لحن عصبی،اماآروم گفتم:

_تو نمی خوایی دستم رو ول کنی؟!

جوابی ازش نشنیدم،حتی دریغ از یک تکون کوچیک،ازاین همه خونسردیش حرصم گرفت،دوست داشتم همون جا با دست هام خفه اش کنم.

نفسم رو با حرص بیرون دادم و کمر راست کردم،نه اینجوری نمی شد که باید خودم دست به کار بشم ودستم رو از تو چنگال های این شیر وحشی آزاد کنم.

دستم رو اززیر چونه ام برداشتم و روی دستش گذاشتم وسعی کردم انگشت های قوی و کشیده اش رو از دور دستم باز کنم،اماهرچی که بیشتر تقلا می‌کردم ،می‌دیدم که فشار دستش روی دستم داره بیستر می شه تاجایی که دردم گرفت،آخ خفیفی کشیدم و ناله کنان صورتم رو از درد جمع کردم.

_آخ...آخ...تو رو خدا دردم گرفت،ول کن دستم رو ،آی...

هینی که ملتمسانه ازدرد دستم وفشاری که بهش می داد، به صورتش خیره بودم، چشم های مخمور و پرنفوذش رو باز کرد،لبخند مرموز و کجی گوشه ی لبش نشوند.

ازاین که اون این همه خونسرد بود و من بیچاره داشتم درد می کشیدم اعصبانی و خشمگین شدم،بلند فریاد زدم،درحالی که چشم هام رو حریر نازکی از اشک پوشونده بود که از پشت اون حریر نازک صورتش رو تار می دیدم.

_ول کن دستم رو روانی.

romangram.com | @romangram_com