#سلطان_پارت_200
_اوف ،چکار کردی با خودت پسر ،چند تااز بخیه هات پاره شدن،چرا از روتخت پایین اومدی آخه؟!
انقدرازدستش اعصبانی بودم که دیگه زجر کشیدنش برام مهم نبود،اون یک مرد خود خواه و زور گو بودکمی روی مبل جابه جا شدم،دیگه جرعت نداشتم از سرجام جم بخورم،فهمیده بودم این مردانقدردیوونه است که تو هرحالتی می تونه استخون هام رو خورد کنه،پس به نفعم بود که به حرفش گوش بدم.
دکتر به کمک پرستار شروع کرد به بخیه زدن مجدد زخم سلطان.
نگاهم کشیده شد سمت صورتش که ازدرد سرخ شده بود،چشم هاش رو محکم به هم فشار می داد.
با دیدن دردی که می کشید ،دلم طاقت نیاورد، هرچی که بود به خاطر من به این روز افتاده بودش ،سریع ازروی مبل بلند شدم یک قدم به سمتش برداشتم ،دستش که از تخت آویزون بود رو تو دستم گرفتم و زیرلب زمزمه کردم:
_آروم باش الان تموم می شه.
چند دقیقه گذشت که
خیره شدم به صورتش،
چشم هاش رو باز کرد،نگاه همچون سیاهی شبش رو به چشم هام دوخت،سرم رو پایین انداختم فکرکنم زیاده روی کردم خواستم دستم رو از بین پنجه های مردونه اش بیرون بکشم که آه بلندی کشیدو دستم رو محکم میون پنجه های قوی و کشیده اش فشار داد.
دکتر با بهت نگاهی به سلطان انداخت و گفت:
_منکه کارم تموم شده بود، چراآه کشیدی،ترسیدم پسر...
موقعه ای که باید آه می کشیدی نکشیدی،حالاکه کارم تموم شده.
نگاهم به سمت دکتر کشیده شد،
بالبخند خیره شد به دستم که تو دست سلطان چفت شده بود،نگاهش رو بالا کشیدو رو به من بالبخند مهربونی گفت:
romangram.com | @romangram_com