#سلطان_پارت_199


درحالی که دست دیگه اش روی زخمش بود من رو لنگ زنان به سمت اتاقش برد.

وقتی حال و روزش رو دیدم دیگه تقلا نک

دیگه تقلا نکردم.

کم آورده بودم،خیلی وحشتناک شده بود ،شرط می بندم اگه یک کلمه ی دیگه حرف می زدم ،همین جا من رو زیر مشت و لگدش می گرفت.

ازترسم سکوت کردم،حتی با وجود درد دستم بازم جیکم در نیومد.

سونیا و سامیارم سکوت کرده بودن اوناام جرعت نداشتن تواین حال به سلطان نزدیک بشن.

ازدرگاه رد شدیم و وارد اتاق شدیم،به سمت تخت قدم برداشتیم،با دوقدم بلند به تخت رسیدیم.

بازوم رو ول کرد و هم زمان من رو محکم به سمت مبل دونفره ای که کنار تختش بود هول داد،تو یک لحظه تعادلم رو ازدست دادم و افتادم روی مبل و شالم ازروی سرم افتاد.

باخشم درحالی که صورتش رو از درد جمع کرده بود و دست چپش رو روی زخمش فشار می داد، که به نظر می رسید خونریزی کرده به سمتم قدم برداشت،کنارم ایستاد دستش رو به سمت شونه ام آورد،با ترس چشم هام رو بستم و سرم رو چرخوندم،اما بعد چند لحظه با قرار گرفتن شالم روی سرم چشم هام رو به آرومی باز کردم ،سرم رو به سمتش چرخوندم نگاه متعجبم رو به صورتش که از شدت درد جمع کرده بودو لبش رو به دندون گرفته بود دوختم ،نفسش رو عمیق بیرون دادو دستش رو به تخت گرفت ،سامیار به سمتش دوید،کمکش کرد روی تخت بخوابه،قشنگ معلوم بود که داره درد بدی رو تحمل می کنه.

صدای ناله اش رو بالاخره شنیدم،من که تااون لحظه خیره بودم به سلطان،با صدای سونیا به سمت در برگشتم.

_آقای دکتر ببین چه به روز خودش آورده اصلا حرف گوش نمی ده.

سونیا همراه دکتر که مرد نسبتا مسنی بود به سمت تخت اومدن یه پرستارم بایک جعبه ی قرمز تو دستش پشت سرشون وارد اتاق شد.

دکتر کنار تخت ایستاد،دکمه های پیراهن سلطان رو باز کرد.

بادیدن زخمش لبش رو گزیدوصورتش رو جمع کردو بالحن جدی گفت:

romangram.com | @romangram_com