#سلطان_پارت_198
دیگه ازدست این همه دستور دادن هاش خسته شده بودم،با خشم با جرعتی که نمی دونم اون لحظه از کجا پیداش شد خیره تو چشم هاش غریدم:
_من برده ی تو نیستم ،آقای سلطان،نمی تونی بهم دستور بدی.
با خشمی که ازم بعید بود برگشتم وبا چند قدم بلند به سمت در رفتم،دستم رو روی دستگیره گذاشتم،که صدای محکم و جدیش متوقفم کرد.
_واستا ببینم کدوم گوری می ری،حق نداری پات رو از این اتاق بذاری بیرون .
بدون توجه به حرفش دستگیره رو فشار دادم دررو باز کردم و ازاتاق خارج شدم،صدای جیغ و داد سونیا و سامیار به گوشم می رسید اما من بی تفاوت به صداشون به راهم ادامه دادم.
چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که
باصدای قدم های محکم و تندی که از پشت سرم می اومد کنجکاوانه و سریع به عقب برگشتم،سلطان وحشیانه دستش رو روی شونه هام گذاشت و من رو چسبوند سینه ی دیوار،انقدر سریع این کار رو کرد که هنوز تو شوک بودم با چشم های وحشت زده ام به صورت پراز خشمش نگاه می کردم،ابروهاش رو به چشمش نزدیک کرده بودودرحالی که نفس نفس می زد فکش رو منقبض کردو از بین دندون های به هم کلید شده اش غرید:
_تو هیچ گورستونی نمی ری ،نه تاوقتی که من زنده ام،تو هنوز اون روی سگ من رو ندیدی ،وقتی می گم از اتاق بیرون نرو یعنی نرو ،ولی نمی ذارم که اینجوری بمونی،حالیت می کنم دختره ی خیره سر،اطاعت کردن رو یادت می دم.
هرم گرم نفس هاش به صورتم برخورد می کرد،سرم رو به سمت راست چرخونده بودم و چشم هام رو بستم.
_امیرسام بی خیال شو زخمت خونریزی کرده.
_راست می گه داداش، تو رو خدا بر گرد تو اتاق.
نفسش رو عمیق بیرون داد ،سرم رو به سمتش چرخوندم،چشم هاش رو از شدت درد جمع کرده بود و لبش رو به دندون گرفته بود .
قسمتی از موهاش روی پیشونیه عرق کرده اش ریخته شده بود.
تو یک لحظه با پنجه های قوی و مردونه اش به بازوم چنگ زد.
romangram.com | @romangram_com