#سلطان_پارت_197


نفس نفس می زدم ،حرف هام رو تند تند مثل رگبار گلوله تفنگ به سمتش پرت کردم،نزدیک بود دوباره اشکم دربیاد.

امااون خونسرد بود،بعد از شنیدن حرف هام،لبخند کجی زدو ابروهاش رو از چشم هاش فاصله داد.

_برام مهم نیستش، که اون چه غلطی کرده،یا می کنه.

ازخونسردیش حسابی حرصم گرفته بود ،دوست داشتم همونجا بپرم رو تخت و خفه اش کنم،پسره ی اخموی قد ،یه دنده.

نفسم رو با حرص بیرون دادم.

با جراتی که نمی دونم اون لحظه ازکجا پیداش کردم،گفتم:

_من می خوام برم پیش سیاوش.

نمی دونم چرااین حرف رو زدم،درحالی که می دونستم حسابی کفریش می کنم،شاید می خواستم اعصابش رو خورد کنم تا یه ذره دلم خنک شه،اما دونسته یا ندونسته پارو دم این شیر درنده گذاشته بودم و حالا باید تاوان می دادم.

درحالی که از درد صورتش رو جمع کرده بود خودش رو بالا کشید،سامیارم کمکش کرد تا بشینه.

بااخم غلیظی خیره شد به من ازنگاه به خون نشسته اش وحشت کردم،اما چشم ازش برنداشتم.

_یه باردیگه حرفی که زدی رو تکرارکن،تا ببینی که چی به سرت می یارم.

د...من بی شرف به خاطر تو به این روز افتادم،حالا خیلی راحت می گی می ذاری می ری پیش اون پسره ی دیوونه.

به خدا قسم اگه یه دفعه ی دیگه این حرفت رو تکرار کنی بلایی به سرت میارم که مرغ های هوا به حالت گریه کنن.

ازخشم صورتش قرمز شده بود وحشتناک تراز همیشه به نظر می رسید.

romangram.com | @romangram_com