#سلطان_پارت_196
_داری می ری؟!
سرش رو تکون دادو بدون هیچ حرفی برگشت.
یک قدم به سمت در برداشت دستش رو روی دستگیره گذاشت ،سرش رو بالا گرفت و زیر لب آروم زمزمه کرد:
_پسره ی مغرور خدا رو شکر که نرفتی.
دستگیره رو فشار داد و بایک حرکت دررو باز کرد و از اتاق خارج شد.
دلم لرزید ازاین همه محبتی که سیاوش نسبت به سلطان داشت ودرعوضش این مرد قلب سنگی حتی یه خداحافظی ام نکردش.
اخم هام رو تو هم کردم و به سمت سلطان برگشتم.
بی تفاوت خودش رو مشغول حرف زدن با سامیار کرده بود،بااخم به سمتش قدم برداشتم،کنار سامیار باقیافه ی حق به جانبی خیره به صورتش ایستادم.
سرش رو به سمتم چرخوند،نگاه پرنفوذ وجذابش رو به چشم هام دوخت ابروهاش روبه چشم هاش نزدیک کرد و لحن آرومی گفت:
_ چیزی می خوایی بگی؟!
دلم رو زدم به دریا حالا که اون خودش ازم پرسیده باید بهش بگم که چرا با سیاوش اینجوری رفتار می کنه.
نفسم رو حینی که اخم کرده بودم عمیق بیرون دادم باصدایی که سعی می کردم،نلرزه ولی درمقابل این مرد بااون چشم های پر جزبه اش خیلی ام موفق نبودم ،گفتم:
_چرا باسیاوش اینجوری رفتار می کنی؟!
حتی باهاش خداحافظی ام نکردی،هیچ می دونی وقتی تو اتاق عمل بودی ،حتی برات اشک ریختش،توخیلی بی رحمی.
romangram.com | @romangram_com