#سلطان_پارت_195


اصلا تو اینجا چه غلطی می‌کنی ؟!

برو گم شو بیرون لعنتی نمی خوام ببینمت،برو بیرون همین حالا.

صبا ابروهاش رو درهم کرد ، با خشم دست هاش رو کنار پاش مشت کرد وبه سمت من قدم برداشت ،روبه روم ایستاد چشم های آبیش رو که ازشدت خشم قرمز شده بودتو چشم هام دوخت و انگشت اشاره اش رو تهدید وار جلوی صورتم تکون دادو باخشم غرید:

_به زودی پاشا گیرت می یاره و شرت رو از سر زندگی من کم می کنه، عوضی.اینو...

سیاوش دست انداخت محکم بازوش رو گرفت ،صبا متعجب نگاهش رو به سیاوش دوخت.

_فکر نمی کنی که زیادی داری فک می زنی،نشنیدی گفت که نمی خواد ببینتت.

صبا دستش رو با حرص از بین پنجه های قوی ومردونه ی سیاوش بیرون کشید نگاهی به من انداخت و نیشخند زشتی زدو از کنارم رد شد وهینی که ازکنارم می گذشت باکتفش ضربه ای به من زدو رفت.

چند قدم که رفت ایستاد،صدای باز شدن در اومدو بعدش برخورد شدید در وبسته شدنش.

_داداش همش تقصیر منه که گیر این دختره افتادی.

_به زودی شرش ازسرمون کم می شه براش یه نقشه هایی دارم.

درحالی که خیره بودم به سلطان صدای سیاوش رو ازپشت سرم شنیدم.

_امیرسام،خیلی خوشحالم که حالت خوبه،اگه کاری داشتی می تونی روم حساب کنی،فعلا.

برگشتم سمت سیاوش، چشم هاش رو به یک جفت مردمک قهوه ایم دوخت ،لبخندی زدوبالحن مهربونی گفت:

_توام مراقب خودت باش.

romangram.com | @romangram_com