#سلطان_پارت_194


سامیار این رو گفت و به سرعت خم شد دست سلطان رو بوسید،سلطان سریع دستش رو کشیدو روی سر سامیار گذاشت.

_چکار می کنی دیوونه،این بچه بازی ها چیه.

_داداش اگه بلایی سرت می اومد ،ما بدون تو چه غلطی می کردیم؟

_فعلا که خوبم،حالا نمی خواد مثل بچه ها گریه کنی،بلند شو ببینم مرد گنده.

سامیار کمرش رو راست کرد دستش رو زیر چشمش کشید و اشک هاش رو پاک کرد.

_همه رو دیدی غیر از اونی که باید می دیدی؟

نگاهم کشیده شد سمت صبا که با قیافه ی حق به جانبی دست به سینه خیره بود به سلطان.

نگاهم مدام بین سلطان وصبا درگردش بود.

سلطان گره ی کور بین ابرو هاش رو محکم تر کردوپوزخند صداداری زدوباتحکم غرید:

_باید مهم باشی برام،تا ببینمت.

صبا با خشم و صدای جیغ جیغوش دستش رو به سمتم گرفت و با حالت تمسخر گفت:

_یعنی این دختره ی کلفت از منی که نامزدتم برات مهم تره.

سلطان خشمگین فریاد زد،انقدر این کارش ناگهانی بود که با وحشت وناخداگاه یک قدم به عقب برداشتم.

_آره... مهم تره !

romangram.com | @romangram_com