#سلطان_پارت_193
_چرا گریه می کنی هنوز نمردم که!
سونیا لبخند پهنی زدو با صدای گرفته گفت:
_خدا نکنه داداش.
این رو گفت و خودش رو محکم تو بغل سلطان انداخت ،سرش رو روی سینه ی پهن و عضلانی برادرش گذاشت و درحالی که بینیش رو بالا می کشید با صدای خش داری گفت:
_خیلی ترسوندیمون داداشی.
سلطان دست چپش رو روی سر سونیا گذاشت و با لحن مهربونی گفت:
_یه ذره ترس برای تو نیاز بودش.
این رو گفت و نگاهش رو بین ما چند نفر چرخوند و روی من ثابت موند،نفسم تو سینه ام حبس شد،قسم می خورم که نگاه این مرد جادویی بود،زیر نگاه پرنفوذ و جذابش طاقت نیاوردم چشم هام رو به لب های خوش فرمش دوختم.
لبخند کجی زدو با صدای گرفته ای گفت:
_حالت خوبه؟!
لب های خشکم رو بازبون تر کردم و بالحن سردی جواب دادم:
._آره خوبم.
ابرو هاش رو از چشمش فاصله داد و نگاهش رو چرخوند سمت سامیار که بالا سرش سمت چپ تخت ایستاده بود.
_داداش،قربونت برم من...
romangram.com | @romangram_com