#سلطان_پارت_192
غرق درافکارم بودم که دراتاق باز شد،هر پنج تامون به سمت پرستار رفتیم.
_خانم پرستار ،برادرم به هوش نیومدش؟!
پرستار لبخندی زدو نگاهش رو خیلی سریع روی همه مون گردوندو جواب داد:
_چراعزیزم،به هوش اومده می تونید برید ببینینش فقط سریع چون الان زمان ملاقات نیستش و،فقط یک نفر می تونه به عنوان همراهش شب رو پیشش بمونه.
سیاوش به نیابت از همه ،چشمی گفت و اشاره کرد که بریم داخل.
پشت سر صبا وارد اتاق شدم،با ورودم به اتاق اولین چیزی که دیدم ،پنجره ی بزرگی بود که رو به روم قرارداشت،نگاهم رو کمی به سمت راست چرخوندم،بادیدنش یک لحظه به طور ناگهانی ایستادم،که این کارم باعث شد ازپشت کاملا تو بغل سیاوش قرار بگیرم.
_چیزی شده؟!
سرم رو تو همون حالت بالا گرفتم،نگاه خیره ام رو به صورت سیاوش دوختم و با صدایی که لرزش داشت گفتم:
_نه...چیزی نشده.
وسریع نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت تخت قدم برداشتم.
سونیا با چشم هایی که مثل ابر بهار می باریدن کمی خودش رو روی صورت سلطان خم کردش، رخ به رخ سلطان ایستاده بود و خیره به صورت سلطان اشک می ریخت.
محو تماشاش بودم که نگاهم به سمت دست سلطان پایین کشیده شد.
دستش رو آروم بالا آورد ،چشمم به سرعت بین دست سلطان و صورتش که هنوز هم تغییری درش دیده نمی شد وچشم هاش که هنوز بسته بودن وصورت سونیا می دوید.
دستش رو روی صورت سونیا گذاشت،لبای بی جونش رو به زحمت تکون داد و باصدای خشداری گفت:
romangram.com | @romangram_com