#سلطان_پارت_191


سونیا سریع به سمتش رفت و با صدای لرزونی گفت:

_آقای دکتر تو رو خدا بگین داداشم حالش خوبه؟

دکتر ماسکش رو پایین کشید و خیره شد به سونیا ،لبخند مهربونی زدو گفت:

_نگران نباش خطر رفع شدش،زخمش انقدرهاام عمیق نبود.

سونیا دستاش رو جلوی دهانش گرفت و ناگهان شروع کرد به گریه کردن چشم هاش رو بسته بودو هینی که گریه می کرد خدارو هم شکر می کرد،سیاوش به سمتش قدم برداشت محکم بغلش کرد و با لحن مهربونی گفت:

_آروم باش سونیا،خدا رو شکر که حالش خوبه.

نگاهم به سمت سامیار چرخید،چشم هاش رو بسته بودو حینی که لبخند می زد زیر لب چیزی رو زمزمه می کرد.

لبخند زدم،نفسم رو عمیق بیرون دادم و چشم هام رو روبه بالا گرفتم و زیر لب خدارو شکر گفتم.

*****

_پس کی به هوش می یادش؟!

سیاوش کمی خودش رو خم کرده و آرنج دست هاش رو روی پاهاش تکیه گاه کرده بود و پنجه هاش رو توهم قلاب کرده و زیر چونه اش گذاشته و خیره به در سفید رنگ اتاق سلطان بود،بدون اینکه تغییری تو حالتش ایجاد کنه درجواب به سونیا با صدای بم و گرفته اش گفت:

-به هوش می‌ یادش یکم صبر داشته باش.

لبم رو روی هم فشار دادم و کلافه و خسته امتداد نگاه سیاوش رو گرفتم ومن هم به همون نقطه خیره شدم،منتظر و نگران.

دوسه دقیقه ای گذشت،ابراهیم خان رفته بود،ولی صبا بااون لباس های جلف و زننده اش دقیقا کنار من روی صندلی نشسته بود و با گوشیش ور می‌رفت،بوی عطرش خیلی خوب بود،امانه به خوش بویی عطری که سلطان می‌زد.

romangram.com | @romangram_com