#سلطان_پارت_190


سیاوش محکم بازوی سامیاررو گرفته بود تا نیوفته روی زمین.

_زود باش سونیا .

_آهان پیداش کردم.

به سمتشون قدم برداشتم،سیاوش سامیاررو روی زمین نشوند،تکیه اش روداد به دیوار،سونیا قرص کوچیکی رو به زور داخل دهانش گذاشت.

رنگ سامیار حسابی پریده بود،سیاوش مدام می گفت که آرامشش رو حفظ کنه،کتش رو از تنش درآورد و انداخت روی سامیار.

سامیارم سرش رو به دیوار تکیه دادش و چشم هاش رو بستش.

سیاوش با خشم سرش رو بلند کردخیره به ابراهیم خان و دخترش ازروی زمین بلند شد،باتحکم از بین دندون های کلیدشده اش غرید:

_پس کی تو اون برادر گرگ صفتت،دست از سر این خانواده بر می دارین؟!

انگشت اشاره اش رو باحرص به تخت سینه ی ابراهیم خان زدکه باعث شد یک قدم به عقب بره،

_شما خانواده های مارو ازمون گرفتین،شما ها فقط لایق مردنین،فکرکردی چون دخترت شده نامزد امیرسام دیگه هر غلطی که دلتون،بخواد می تونین بکنید،فکرکردی بااین کار دست و پاش رو بستین،به خداوندی خدا قسم ابراهیم اگه امروز اتفاقی برای امیرسام بیوفته،پاروتمام قوانین زندگیم می ذارم و نسلتون رو ازروی زمین پاک می کنم.

انقدر حرف هاش رو جدی و عصبی می زد که ابراهیم با چشم هایی متعجب فقط مات نگاهش می کرد.

_اینجا چه خبره،مثلا بیمارستانه ها؟!

باصدایی که از پشت سرمون اومد همه برگشتیم به عقب،دکتر بالباسی تمامن سبز وماسکی روی صورتش خیره به ماایستاده بود.

به سمتمون قدم برداشت.

romangram.com | @romangram_com