#سلطان_پارت_189
شوکه از صدایی که شنیدم سرم رو به سمت راست راه رو چرخوندم،زن جوانی به همراه مرد مسنی که خیلی آشنا به نظر می رسید،واستا ببینم،ابراهیم خان .
به ما نزدیک می شدن،زن بلند بلند گریه می کرد.
_صبا....این اینجا چه غلطی می کنه؟
به سمت سامیار برگشتم،پس این صبا بود.
_می کشمت دختره ی هرزه.
این رو گفت و به سمتشون هجوم برد،شوکه نگاههم دنبال سامیار کشیده شد،گردن ابراهیم خان رو محکم گرفته بودو فشار میداد.
سیاوش خیلی سریع از روی صندلی بلند شد و به سمتشون دوید،من و سونیا هم از روی صندلی بلند شدیم ،سونیا هم به سمتشون قدم برداشت،کنارشون ایستادو با لحن تندی گفت:
_اومدین اینجا چه غلطی بکنید ،ببین برادر سگت چه بلایی سر داداشم آورده،اومدی تا این حال وروزش رو ببینید.
سیاوش سامیار رو به زور از ابراهیم خان جدا کرد، ابراهیم خان دستش رو نفس نفس زنان روی گردنش کشید،صبا باصدای جیغ جیغوش گفت:
_اون شوهرمه ،دوستش دارم،کارای عموم به ما ربطی نداره که پاچه ی مارو می گیرین.
سامیار عصبی فریاد می زدو تقلا می کرد تا خودش رو به ابراهیم خان برسونه
_دختره ی هرزه د....دس....آخ....
شوکه فقط نگاهشون می کردم،سامیار دستش رو روی قفسه ی سینه اش گذاشت و خم شد سونیا با عجله جیب کتش رو می گشت.
_کواین قرص لعنتیت؟!
romangram.com | @romangram_com