#سلطان_پارت_188


سیاوشم کنارم نشست،دست چپش رو روی کمرم گذاشت و با صدای نگرانی گفت:

_توام نگرانشی؟!

سرم رو به سمتش چرخوندم،نگاه بارونیم رو تو چشم های جذابش دوختم و با صدای گرفته ای گفتم:

_تونیستی؟!

سرش رو پایین انداخت،کمی روی صندلی جابه جا شد و دوباره چشم هاش رو تو چشم هام دوخت.

_آره منم ،نگرانشم،بدون امیرسام،این دنیا دیگه جذابیتی برام نداره،بدون دادو بیداد هاش ...

پوزخند صدا داری زدو دوباره سرش رو پایین انداخت ،دستش رو از روی کمرم برداشت و حینی که نفسش رو عمیق بیرون می داد وبه پشتی صندلی تکیه میداد دستش رو تو موهای خوش حالتش فرو کرد و دوباره ادامه داد.

_خدا کنه نره،هنوز بهش ثابت نکردم که درمورد پدرم اشتباه قضاوت می کرده،هنوز باهام آشتی نکرده،هنوز باهاش خیلی کار دارم،هنوز زوده که بره ،خیلی زوده

بهش نگفتم،ولی همیشه ازمن باهوش تربود.

خیره بودم به صورت گرفته اش وقطرات اشکی که آروم از گوشه ی چشمش می جوشیدن و رقصان رقصان روی زمین فرود می اومدن.

چشمش که به من افتاد ونگاه خیره ام رو دید سرش رو چرخوند سمت دیگه ای،آروم دست راستش رو زیر چشم هاش کشید.

ونفسش رو عمیق بیرون داد.

نگاهم رو ازش گرفتم، دوباره خیره شدم به در.

_وایی خدا امیر سامم کوش،بگین شوهرم چه بلایی به سرش اومده؟!

romangram.com | @romangram_com