#سلطان_پارت_166


_من باتو دیوونه جایی نمی آم،با سیاوش می رم.

بااین حرفم انگار که آتیشش زدم، چنان فریادی کشید که درجا لال شدم و ازحرفی که زدم پشیمون شدم.

_خفه شو لعنتی ،اگه جرات داری یه باردیگه حرفی که زدی رو تکرار کن،تاببینی چجوری دندونات رو تو دهنت می ریزم،تو هنوز سلطان رو نشناختی،یه ذره که به روت خندیدم پرو شدی.

محکم بازوی سیاوش رو گرفتم بابغض و ترس گفتم:

_تورو خداسیاوش نذار من رو ببره،توروخدا.

ازمیون فک منقبض شده اش ودندون های چفت شده اش با خشم غرید:

_می برمت می خوام ببینم که کی می تونه جلوم رو بگیره.

سیاوش بالحن دوستانه ای گفت:

_امیرسام،بذار که دوستانه حلش کنیم.

به یک باره به سمتم هجوم آورد، جیغ خفیفی کشیدم،ازسر ترس و وحشت، انگشت های قوی و کشیده اش رو روی بازوی ظریفم گذاشت و فشار خفیفی داد ،وبایک حرکت من رو دنبال خودش کشید .

طوری مثل یک شیر که شکارش رو گیر می اندازه ماهرانه من رو از سیاوش جدا کرد ،که سیاوش هنوز بابهت ودهانی باز نگاهمون می کرد.

با برگشتنمون به سمت درچشمم به جمعیتی افتادکه درمغازه ایستاده بودن ومتعجب به ما نگاه می کردن.

سلطان چند لحظه بادیدن جمعیت ایستاد نگاه خشمگینش رو به مردم دوخت،ودوباره باچند قدم بلند به در گاه رسیدیم،دوباره ایستاد فریاد زد توام از خشم و اعصبانیت:

_چیه چرا همتون اینجا جمع شدین،نیومدین سینماکه.

romangram.com | @romangram_com